علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

عروسیه خاله سمیرا...

سلام پسملیه من.... مامانی خدرا شکر عروسیه خاله جونت به خوبی و خوشی برگزار شد همه چیز عالی بود مخصوصا خاله که خیلی خوشگل شده بود همین طور که تو عکس بالایی هم پیداست بعد تالار رفتیم یه جای خلوت کمی هم اونجا بزن و برقص راه انراختیم مخصوصا عسلم که سنگ تموم گذاشت و کلی نانای کرد... اینجا هم خوت خسته شدی ت بغل بابایی نانای می کردی و کیف می کردی ایشالا عروسیه خودت نفسممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ودر آخر از خستگی بغل عمه مهدیه خوابت بر ولی ما یه خورده هم گشتیم بعد خاله و عمو یوسف رو بریدم گذاشتیم خونشون که ایشالا روزها و سالهای خوبی باهم ودر کنار هم داشته باشن... ...
29 مرداد 1392

علی جون مهمون پدر...

سلام عشقم خوبی خوشی خداروشکر.... مامانی دیروز برای اولین بار رفته بودیم اداره پیش پدر جون قضیه این جوری شد که داشتین می رفتین بیرون که دیدم کفشات نیست یه لحظه یادم افتاد که مونده تو ماشین پدر جون اول خواستم برگردم یه کفش دیگه از خونه بیارم ولی بعد گفتم به بهونه ای باشه که بریم پدر رو سورپرایز کنیم.... وقتی رفتیم پدر سرش شلوغ بود همین که در اتاقشو زدیم یه لحظه سرشو بلند کرد تا دید ماهستیم شوکه شد آخه تا حالا پیش نیومده بود بریم پیشش کمی که سرش خلوط شد شما تشریفتونو بردین روی میز و تا می تونستی وسایلاشو به هم ریختی گلم این عکس پدر هستش موقعی که سرباز بوده چند روز پیش رفته بودیم ...
17 مرداد 1392

این روزای ما....

سلام قند عسلم بلاخره مامانی از تنبلی در اومد و می خواد پست جدید بزاره مامانی دیگه چیزی از ماه رمضان هم نمونده تو این 25 روزی که گذشته اتفاقای خوب و بد داشتیم مهمونی رفتیم کلی با بچه های فامیل بازی کردی بعضی شب ها که هوا خیلی خوب بود بابایی می برتمون بیرون و یه چرخی میزنیم آخه این روزای بعد افطار حال و هوای خاصی داره یا شاید به نظرمن اینطوریه وآخرشب هم میریم بستنی  می خوریم و اکثرا تا برسیم خونه شما خوابتون برده .... گلم یه چند روزی هم رفتیم شهرستان چون یکی از فامیل های دور بابایی فوت شده بود که خدا بیامرزدش باعث شد چند روزی با فامیل های بابایی دورهم باشیم و بگردیم البته ب...
13 مرداد 1392
1